حالم از خودم بد میشه چون نمیتونم از این مود بد بیام بیرون، معمولا سعی میکنم زود خودمو جم و جور کنم، از استرس و حال بد بیام بیرون، از غر و ناله ی الکی بدم میاد ولی این اتفاقایی که تو این دو ماه افتاده + درگیریای فکری خودم،، واسم خیلی سنگینه، خیلی زیادیه(مزایای (¡) زندگی تو ایران)، احساس میکنم از روانم هیچی نمونده
یه چیزایی دیدم و شنیدم که تو ژانر جنایی و ترو کرایم م هنوز قفله ...
بهمن و اسفند پارسال میگفتم از این بدتر چی میتونه باشه؟
این یکی دو ماه گذشته ثابت کرد از این بدتر م میتونه باشه D:
یاد اون ایام خوش، که اصلا نمیدونستم غم چی هست
دست و دلم به هیچ کاری نمیرود... ۱۰ روز گذشت تا بالاخره تونستم یه چمدون ببندم. کاش این بلیطی که گرفتم یه بلیط یه طرفه بود به ته دنیا (میدونم دنیا ته نداره...) 😆
درسته میتونم قوی بمونم، خونسرد بمونم، بگذرونمش؛ ولی خدایا؛ غم بعدی رو یکم سبکتر بفرست، انتظارِ زیادی از من نداشته باش، چون

¯\_(ツ)_/¯  I'm just a girl

بعدا نوشت ساعت سه و نیم: من نمیدونم چرا راننده خوابش میگیره، من پشت فرمون بشینم نهایتا حواسم به آهنگ پرت شه بزنم به گاردریل، یا برم تو خاکی ولی خب خواب؟ نه ... هیچ شاگردی م نداره تنهاست، باز همه خوابن جز من 😂